سفر در زمان، عبور از آتش

حماسه سیاوش3: حقیقت
ن : فرهاد آرشام ت : پنجشنبه 28 مرداد 1389 ز : 09:17 ق.ظ

سیاوش گیج بود. به سام و سارا هم نظری انداخت، آنها هم گیج بنظر میرسیدند... آنها هنوز هم چیزی نمیدانستند.

- خب بچه ها.. شما هفت نفر..

و جزیره همین طور به سمت ساحل می آمد. هوراست و ناروئین از جزیره بیرون آمدند و از صخره پایین رفتند.

- خب, جمع شید دور حوض.

همه دور حوض بزرگ و زیبا جمع شدند.

- اینجا, نقطه شروع تلاشمون برای محار تاریکی هاست. مهار اون نیروی اهریمنی که قصد داره دنیا رو تسخیر کنه. "افراس" سر دسته تاریکیها, میخواد امپراطوری اهریمنی توی جهان راه بندازه. ولی سدی بزرگ در پیش روشه، یعنی ما.

- افراس   26ساله که قدرتمند شده.

- و معجون تاریکی  باید در سال یازدهم  قدرت درست میشد. یعنی یازده سال بعد از این که دو تا افعی از شونه ارباب تاریکی بیاد بیرون.

- معجونی که قدرت جنایت و بی وجدانی رو زیاد میکنه. معجونی که زنده بودن نیروی تاریکی رو تا دوره بعدی ساختنش تضمین میکنه. چیزی که افراس میخواست.

- پانزده سال پیش یعنی وقتی شما به دنیا اومدید, یازده سال از رویش مار روی شونه افراس میگذشت. یعنی وقتی که باید معجون درست میشد.

- این معجون,  همواره باید سپیدی رو مهار کنه. یعنی پر کلاغ رو با پر ققنوس ما حل کردن. یا آب چشمه "سیه شهر" رو با آب چشمه اینجا مخلوط کردن.

-این معجون باید هفت ماده پاک رو با شش ماده کثیف حل میکرد...

-و اونا برای بدست آوردن هفت ماده پاک باید به اینجا میومدن. قرنها پیش بود که نیروهای تاریکی خواستن این مواد پاک رو بدست بیارن و زندگی اربابشون رو تضمین کنن. اجداد ما, اما اجازه این کار رو به اونا ندادن. اونا نگهبانی کردن و نذاشتن دست تاریکی به هفت ماده برسه. اون موقع تاریکی هنوز قدرتی نداشت و از جماعت و قدرت زیاد اینجا میترسید. و وقتی تاریکی ضعیف شد, به سیه شهر حمله کردن و اهران رو کشتن. با صدای سیمرغ و ضربه شمشیر پاک....

- و این موضوع برای ما تجربه ای شد که از این هفت ماده پاسداری کنیم.

- تا اینکه اونا پانزده سال پیش اومدن تا مواد پاک رو جمع کنن. اون موقع افراد زیادی عضو تاریکی شدن. مثل اینکه گذر زمان روی آدما و حرص و طمعشون خیلی تاثیر داشت. تعدادشون خیلی بیشتر از قبل بود. در واقع بیشتر از همیشه. پدر و مادرای همه شمایی که اینجایید داشتن نگهبانی میدادن.

- و تعداد زیادی از پیشگویان و جادوگران این شهر...

سیاوش تعجب کرد. یعنی پدر و مادر او روزی اینجا بودند؟ پس چرا او همانند سپند و ... پاک و معصوم و از یک لحاظ دیگر زیبا نبود؟

- ولی حادثه نامبارک و وحشتناکی رخ داد. سربازان تاریکی وارد شهر ما شدن و شروع کردن به جنگ تن به تن با نگهبانان ما. نگهبانان شجاعانه مقاومت کردن. اما همشون یا بدست اونا خفه شدن, یا تکه پاره شدن. میدونید, اونا سپاهی از گرگ ها داشتن و دیو ها. پرندگان خون خواری هم داشتن. اما لازم نبود همه اونا رو به ما نشون بدن. اونا فقط گرگ ها رو آوردن. و جمعیتشون چنان زیاد بود که اگه کل شهر به اونا حمله میکردن, ما نابود میشدیم.

- خلاصه تونستن بیان و پر, آب, خون پاکان, سنگ پاک, برگ بید, چمنهای تپه پاک و خون یک موجود سپید و پاک رو ببرن. اون موجود, یک گاو بالدار بود.

-شما اینجا هستین چون باید باشین. اگه نباشید, ما شکست میخوریم.

- اون پانزده سال پیش این معجونو خورد.ترتیب نوشیدن معجون تاریکی این طوریه: یازده سال, بیست و دو سال, سی و سه سال و به همین ترتیب. یعنی اینکه 7 سال دیگه اون دوباره معجونش رو آماده خواهد کرد. اما ما نباید اجازه این کار رو بهشون بدیم. همین. حالا 7 سال دیگه مونده و شما باید در برابر تاریکی تجهیز بشید و نکاتی یاد بگیرید که میتونه یاور روزهایی باشه که تاریکی همه جا رو فرا خواهد گرفت.

سیاوش نمیتوانست جلوی کنجکاویش را بگیرد. سوال خود و سام و سارا را از هوراست پرسید:

- ببخشید؟ چرا ما با پنج نفر دیگه فرق داریم؟




مرتبط با : حماسه سیاوش
.:: نظرات () ::.


حماسه سیاوش2: سرزمین جاویدان
ن : فرهاد آرشام ت : پنجشنبه 28 مرداد 1389 ز : 09:16 ق.ظ

فصل دوم: سرزمین جاودان

 

آنها به مرودشت رسیده بودند. حالا دیگر در تخت جمشید میگشتند. شیرهای سنگی, ابوالهول های پارسی, همای سعادت و گاوهای بالدار را میدیدند و از حیرت چشمانشان باز میشد. درست مثل دریا ندیده ای که به یکباره اقیانوس دیده باشد!

 

اما سیاوش, سارا و سام هنوز هیچ چیزی نفهمیده بودند. چه چیزی در انتظار آنها بود؟

 

خانم ناروئین جلو آمد و گفت: ساعت نزدیک به هفته.تقریبا 5 دقیقه مونده.توجه کنید که حول نشید یا داد و بیداد راه نندازید.حالا همتون بامن بیاین.

 

آنها دنبال خانم ناروئین براه افتادند. سرانجام به دیواری رسیدند که روی آن چندین سرباز هخامنشی حکاکی شده بودند. کسی آنها را نمیدید. سیاوش با خود فکر کرد: اصلا اینها وجود دارند؟ چرا هیچ کسی به آن سربازانی که پس از این همه سال سالم مانده بودند نگاهی نمی انداخت؟ هیچ!! چقدر عجیب بود.

 

آقای هوراست به بچه ها روی کرد و گفت: خوب عزیزانم. اینجا به دید افراد اونور کمی تاریکه. درواقع کمی ترسناکه.چون یکبار در سال1362 کسی که اومد اینجا تا این سربازای خوشتراش رو ببینه دیگه هرگز برنگشت. در واقع به جای دیگه ای رفت.... که ما میخوایم بریم. مردم فکر میکنن اینجا عقرب و مار وجود داره.

 

او به سنگ بزرگ پهلوی دیوار اشاره کرد. چه هولناک بود! سیاوش شک نداشت لحظه ای کژدم دیده است! به هر حال آن اطراف هیچ آدمی نبود.جز این 9 نفر...

 

- حالا ما اینجا 7 تا سرباز داریم. بی زحمت هر کدوم جلوی هر یک از سربازان بایسته... خوب. حالاروتونو هم به طرف سربازا برگردونین. خوبه. الان توی چشمان سربازان نگاه کنید.اونجا چیز خیلی کوچیکی حکاکی شده که به طور واضح شبیه یه جاییه.حالا چی میبینید؟

 

فرنگیس گفت: جنگل.

- خوب فرنگیس. حالا بگو جنگل...

فرنگیس بار دیگر گفت: جنگل!

و رفت! سیاوش بی تردید دیده بود که موهای زیبای فرنگیس به طرف سرباز کشیده شد!

-خوب عزیزان حالا هر چی که توی چشم سربازتون میبینید بگید و برید به جایی که خواستیم بریم...

سارا گفت: قلعه. و بعد هر یک چیزی میدید:

- پرنده!

- حوض آب!

-درخت بید!نه چناره!

سیاوش آبشار را دید و سام هم تپه را . همه رفته بودند.آقای هوراست و خانم ناروئین هم همین طور.آنها هر دو جزیره ای دیده بودند...

 

***

سیاوش احساس خوبی داشت. چقدر خوب... احساس خنکی و تازگی. انگار تازه میلاد یافته بود. هر چند هیچ گاه مادرش را ندید. حتی اینبار هم...

 

و حالا در کنار سربازی بود که روی صخره کنار آبشار حکاکی شده بود.آبشاری کوچک بود. اما صدایی سحرآمیز داشت.  به اطرافش نگاهی انداخت. جالب بود. در اطراف آبشار جنگل انبوه و سبزی بود. آیا اینجا بهشت بود؟ فرنگیس در کنار صخره کنار جنگل بود. چقدر زیبا شده بود. موهای بلند و قهوه ای تیره اش چه زیبا شده بود... در کنار آنهمه رنگ سبز و بهشتی!

 

قلعه ای درست در کنار جنگل بود. کوچک اما استوار. سارا انجا بود. در کنار دیواری که رویش سربازی حک شده بود.

 

چه پرنده ای... سیاوش تازه آنرا دیده بود. گفت شاید سیمرغ است. و بود... چون صدایش شبیه همان صدای زنگ ساعت یتیم خانه بود. پانته آ با آنهمه زیبایی و وقارش در کنار مجسمه سربازی بود که سیمرغ درست روی سرش نشته بود.

 

حوض آب هم در جایی قرار داشت که آبشار, هموار میشد. حوضی بزرگ و بهشتی بود. گویی کاشی هایش طلاست و هر قطره آبش نقره...  در وسط حوض, مجسمه سربازی بود و در کنار حوض,سپند قد بلند و خوش قیافه ایستاده بود.

 

و آن  بید زیبا که شاخه هایش از اطراف پراکنده بود  و سایه ای بهشتی بر زمین افکنده بود. چه قد و قامتی داشت... کاوه قوی هیکل هم در کنار مجسمه سرباز کنار درخت ایستاده بود.

 

در کنار بید, تپه ای بود و سام آن بالا در کنار یک مجسمه سرباز دیگر ایستاده بود.

 

سیاوش فراموش کرده بود که چرا اینجاست. آن همه زیبایی... و آن جزیره که در پشت سرش بود... او انقدر محسور زیبایی جلوی آبشار بود که پشتش را ندید.حتی جویبار های کوچک را هم ندید . آبشار کوچک از دریاچه ای بزرگ می آمد. آن دریاچه سخاوتمند , آبشاری شده بود و بعد آبشار روی زمین هموار میشد و بعد به حوضی بزرگ میریخت.سپس 5 شاخه جویبار کوچک تشکیل میشد که به سمت قلعه, پرنده, بید, جنگل و تپه میریخت. بالای آن صخره که آبشار از آن میریخت دریاچه ای نقره فام نمایان شد.سیاوش به بالای صخره رفت تا بتواند دریاچه را ببیند.

دو طرف دریچه در آن انتها, دو کوه کوچک بود و در وسط دریاچه, جزیره ای سبز بود. مثل نگینی روی انگشتری به اسم " دریا" مینمود...

 

و هوراست و ناروئین آن جا روی جزیره بودند:

-به سرزمین جاودان خوش آمدید...

 

 

ادامه خواهد داشت...



مرتبط با : حماسه سیاوش
.:: نظرات () ::.


حماسه سیاوش1: اردوی آخر
ن : فرهاد آرشام ت : پنجشنبه 28 مرداد 1389 ز : 09:13 ق.ظ

به نام پروردگار هستی بخش

حماسه سیاوش

نویسنده:فرهاد قشقایی پور(آرشام)

سال1388

________________________________________________________________

مقدمه

ماه آذر رو به پایان بود .آفتاب پایین و پایین تر میرفت.واپسین ساعت روز 5شنبه...اینجا در خیابان تنگ و باریک که بوی نم باران همه جای آن را گرفته بود..ساختمان های آجری و خاکستریش اینجا را به شهر مردگان شبیه میکرد...آری.جایی در مشرق زمین سرزمین پارس.که سیاوش هیچ گاه سعی نکرده بود نام آن خیابان مرده رابه خاطر بسپارد.چراکه شهرداری هر سال نام خیبان را با همه پلاک هایش عوض میکرد.یکبار نامش مهر بود و بار دیگر بهار.

اما مهم آن ساختمانی بود که سیاوش حالا 14 سال است در آن زیسته است.یتیم خانه سپه سپید.عجیب مینمود.سیاوش به گذشته اش فکر میکرد.اما هیچ چیز بیاد نمیاورد.هیچ!چه کلمه عجیبی بود.بچه های یتیم خانه گویی همگی تا آن سن معصوم مانده اند.پاک و گرم...و چه پر محبت.سیاوش چرا آنجا بود؟چرا او و سارا و سام مانند بقیه معصوم و پاک نبودند؟هیچ نمیدانست.آن سه بیش از هر فرد دیگری در آنجا شیطنت میکردند.هرچند کسی کاری با شیطنتشان نداشت.

قرار بود فردا بچه هارا به اردویی دور ببرند...برای همیشه از یتیم خانه جدا میشدند.حالا 15 ساله بودند.هر چند سیاوش و سارا هنوز در این 14 سالگی گیر کرده بودند.قرار بود به تخت جمشید بروند... آن جای دور...خیلی هم دور.

 

 

________________________________________________________________

فصل اول:اردوی آخر

 

آقای هوراست با قد بلندش و آن پالتوی چرمی و بلند وارد نشیمن شد.سیاوش در میان سام و سارا نشسته بود.و آن بچه های پاک و معصوم همه خوشحال بودند..سیاوش هیچ نمیدانست!

-خوب عزیزان من.بالاخره وقتش رسید که دلو از این ساختمون جدا کنیم و در آسمون اختیار و آزادیمون پر بکشیم.فردا ساعت 5 صبح باید با شنیدن موسیقی سیمرغ بیدار بشید.البته امشب باید چمدوناتونو بسته باشین.اول یه سفر به تخت جمشید داریم.وبعد چیزی فراتر از اون...حالا خودتون میبینید...

سارا گفت:منظورش از چیز فراتر همون آزادیه؟

-یه همچین چیزایی!

این آخری را سپند,از آن بچه های پاک گفته بود

                          

****

ساعت های اینجا همیشه صدای سیمرغ میداد.هوهوی زیبا و روحانی...عجب صدای روح آسایی بود.سیاوش و سام چمدانهایشان را بسته بودند و در سالن اجتماعات در انتظار سارا بودند.

-فکر میکنی امروز بفهمیم چرا اینجاییم؟

چراغ ها داشت روشن میشد و سقف کوتاه سالن نمایان تر...

-نه.امروز جمعه اس.فهمیدن تعطیله.

-انقدر نا میدی نکن سارا.بالاخره میفهمیم.

سارا آمده بود.و همه آمده بودند.سارا دختری بود با موهای صاف و بلند و البته مشکی براق.با آن چشم های مشکی تر!.سام موهای فرفری و کوتاه و قهوه ای داشت با چشمانی قهوه ای تر..و سیاوش موهایی مشکی داشت که از طرف چپش مقداری بازش کرده بود.و ابرو های بهم پیوسته...و چشمانش مشکی بود.اما نه آنقدرها هم!

همه آنها لاغر و دراز بودند.ولی از سپند بلندتر نمیشدند.مو های سارا در برابر موهای فرنگیس هیچ بود.کاوه...عضلانی و نیرومند بود.و پانته آ که چشمان آبی و نافذش زیبایی آسمان را داشت..آسمان احساس.

همین 7 نفر...امروز باید به آخرین اردویشان میرفتند.آقای هوراست اینبار عینکی هم زده بود.داشت حاضر غایب میکرد.آن هم برای 7 نفر!و همه راه سالن خروجی را گرفتند تا به درب خروجی رسیدند که جلویش 7 پله داشت.دو طرف پله ها هم دو مجسمه از ابوالهول های پارسی داشت که گوششان گوش گاو بود و چشمانی بیروح داشتند.عین همانهایی بودند که دو طرف دروازه ملل هستند.

و اتوبوس نه چندان راحتی جلوی درب بود.اتوبوس نقره ای رنگ و قدیمی.همه سوار شدند.همه ی 7 نفر!سپس خانم ناروئین هم سوار شد.زنی با موهای طلایی بلند که چشمانش عسلی بود و قد کشیده و بلندی داشت .او منشی هوراست بود.

-خوب حالا به فرود گاه میریم...

***

در هواپیما هم فقط آن هفت نفر بودند.حالا هوا روشن روشن شده بود.

-ساعت 12 میرسیم.تا ساعت 6 میگردیم و بعد...

-ساعت 7 به چیزهای فراتری میپردازیم...

چیزهای فراتر...سیاوش هیچ نمیدانست...هیچ

 

ادامه خواهد داشت...



مرتبط با : حماسه سیاوش
.:: نظرات () ::.


به نام خدا
ن : فرهاد آرشام ت : پنجشنبه 28 مرداد 1389 ز : 09:10 ق.ظ
سلام و این اولین پست منه. حماسه سیاوش داستانیه که من نوشتم تا الان 10 فصلش کامل شده و سعی میکنم بازم بنویسم. با من همراه باشید.

.:: نظرات () ::.



( همه رویه ها: 3 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]


 
 

Powered By mihanblog.com Copyright © by http://siavashsaga.mihanblog.com
This Themplate  By Theme-Designer.Com